بی خدایان
  
 وبلاگ منعکس کننده نظرات انجمن بی خدایان
 
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو
 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
خدا، دین و حقیقت
 

حمله سیک ها به نمایشنامه اى که مذهب سیک را مورد انتقاد قرار داده بود، بازى آخر مالتى کالچرالیسم یعنى ورژن امروزى قبیله گرایى (ترایبالیسم) است. نتیجه نهایى، برخورد با مردم بمثابه گروه و طایفه، بجاى فرد و انسان است. باید به انسانها بعنوان فرد نگریست. برابرى در مقابل قانون و تبادل اجتماعى انسانها با هم و نه گروهها باید مبنا باشد. نباید هیچ نوع امتیازى به اقلیت و گروه داد؛ قانون نباید تمایزات را برجسته و تشویق و ترغیب کند.

سوزان بلاگر 

انسان ابتدائا ناخود ــ آگاه و بطور غیر داوطلبانه اى خدا را در ایماژ خود خلق مى کند. بعد این خدا (یا مذهب) آگاهانه و داوطلبانه، انسان را در ایماژ خود مى آفریند.

فوئرباخ از "ماهیت مسیحیت" ١٨٤١ 

مسیحیت در واقع مدتهاست که محو شده نه فقط از عرصه استدلال و بحث بلکه از زندگى نوع بشر هم و اکنون مسیحیت چیزى جز یک ایده ایستا و مرده نیست.

فوئرباخ از "فلسفه و مسیحیت" ١٨٣٩ 

هر زمان اخلاق مبتنى بر الهیات باشد، هر وقت حقوق انسانها متکى به قدرت آسمانى باشد، بیشترین بى اخلاقیها، کارهاى ضد اخلاقى، بى عدالتیها و ناجورترین چیزها مى تواند اتفاق بیفتد و تثبیت بشود.

فوئرباخ از "ماهیت مسیحیت" ١٨٤١

خدا توصیف کننده مسایل غیر قابل توصیف و توضیح است؛ چیزى را نمى تواند توضیح بدهد چون همه چیز را بدون هیچ تمیز و تشخیصى وصف مى کند. خدا شب و تاریکى تئورى است. خدا با زدودن معیارها و شاخصها از مغز، ذهن انسان را صاف و باز مى کند. خدا موجود چیز ندانى است که همه تردیدها را با طرد و محکوم نمودن آنها، حل مى کند. خدا همه چیز را مى داند چون هیچ چیز را بطور مشخص نمى داند و هر چیز که بر قدرت عقل و استدلال انسان تاثیر مى گذارد، از منظر ادیان هیچ و پوچ هستند؛ هویت خود را از دست مى دهند و از چشم خدا صفر و ناموجودند. شب و تاریکى مادر دین است.

فوئرباخ از "ماهیت مسیحیت" ١٨٤١ 

تنها آرزوى من تبدیل دوستان خدا به دوستان انسان است؛ تبدیل مومنین به مردمان فکور، تبدیل دعا کنندگان به کار و فعالیت کنندگان، تبدیل کاندیداهاى بهشت به ساکنین و دانش آموزان این دنیاى فعلى، تبدیل مسیحیان که خود را نیمه حیوان و نیمه غرشته مى دانند به انسانهاى تمام و کامل است.

فوئرباخ از سخنرانیهایى درباره مسیحیت

مدارس سکولار هرگز قابل تحمل نیستند چون هیچگونه تعالیم و آموزش مذهبى ندارند. اصول عمومى اخلاقى بدون بنیاد مذهبى، پادرهواست. تعلیم و تربیت باید مبتنى بر ایمان باشد. ما به انسانهاى مومن به دین نیاز داریم.

آدولف هیتلر، از سخنرانى ٢٦ آوریل ١٩٣٣ مه به معاهده نازى ــ واتیکان در ١٩٣٣ منجر شد.

حقیقت ساده این است که هر وقت مذهب در موقعیت اداره جامعه قرار مى گیرد، شقاوت و کوردلى نتیجه آن خواهد بود. انگیزاسیون مسیحى یا طالبان اسلامى. با این حال ادیان هنوز هم مصرانه ادعا مى کنند که آنها دستیابى ویژه اى به اصول اخلاقى را فراهم مى کنند و باید امتیازات ویژه اى به آنها داد.

سلمان رشدى 

آزادى مذهب و آزادى از مذهب بمعنى این است که دولت باید نسبت به به دین خنثى باشد تا اگر همه خواستیم عبادت کنیم یا نه، بتوانیم بدون هیچ نوع فشار و آزارى، انتخاب خود را بکنیم حتى اگر اعتقداتمان خلاف کلیه اصول ادیان باشد.

دایانا نارکیسو 

اگر بدین منظور کار من منفی وغیرمذهبی والحادی است، بگذار یادآوری شود که آتئیسم در شعور این کار، راز  خود مذهب است. که خود مذهب نه واقعا سطحی که بنیادا نه از روی قصد و موقعیت برترش بلکه در درون و جوهرش به چیزی غیر از اینکه طبیعت انسان حقیقتی الهی است معتقد نیست. 

برای انسان حقیقتا متدین خداوند بی خصیصه نیست . انکار آخرت و پیشگویی های مطلق، با هرچه قدر تظاهر به سود دین انکار دین است پس به عنوان یک حاشا شناخته نمی شود سهل و ساده یک آتئیسم زیرکانه و پنهان است. 

مسیحیت مدتهاست که ناپدید شده است نه تنها از استدلال بلکه همچنان از زندگی انسان نوعی، و هیچ چیز به غیر از یک ایده مقطوع و ثابت نیست.

وئر باخف 

ترجمه: فرزاد نازارى

 

 

 


 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
آیا دوباره ازاول ما باید  برای روشنگری،درهمه جابجنگیم؟
  

سلمان رشدی

ترجمه: فرزاد نازاری 

به نظر می رسد،که دوباره ازاول ما نیازبه جنگیدن برای روشنگری،درهمه جاداریم، دراروپا هم همچنین.مبارزه ای که در باره امیال کلیسا برای گذاشتن حد ومرز روی اندیشه.روشنگری مبارزه ای علیه دولت نبود بلکه علیه کلیسابود.

دتریوس درداستانش(متدین)با تصویر،اسمها ورفتارهایشان،کفری عمدی بود،که حاکمیت مذهبی ونمادها وتفتیش عقایدش رابرهرچیزی که امکان گفتن داشت،به مصاف می طلبد.بیشترایده ها درباره آزادی سخن وتصورواندیشه ازروشنگری می آید.ما شاید تصور کرده ایم که مبارزه پیروز شده است.ولی اگر مراقب نباشیم نزدیک است که ناپیروز شود. 

اهانت و بی احترامی،بخشی از زندگی روزانه همه در بریتانیا است.تنها کاری که باید انجام بدی ،اینکه روزنامه ها را باز کنی،پر ازاهانت است ویا می توان درقسمت مذهبی کتاب  فروشی ها قدم زد و محکومیت خود را به آتشهای ابدی جهنم کشف کرد، که بدون شک فقط فحاشی و اهانت است نه اینکه بگویید نوعی از زیاده روی. 

این تفکرکه جامعه ای می تواند ساخته شود،که درآن به مردم توهین و فحاشی نمی شود،ومردم این حق را دارند که از قانون بخواهندکه از آنها دربرابراهانت وبی احترامی دفاع کند،مزخرف است.درآخربحثهای اساسی لازم است که انجام شود،آیا می خواهیم در یک جامعه آزاد زندگی کنیم یا خیر.دمکراسی مهمانی چایی خوردن نیست که مردم دور هم جمع می شوند و با هم گفتگوی سیاسی می کنند.در دمکراسیها مردم به شیوه ای افراطی از همدیگر عصبانی می شوندوشدیدا علیه مواضع همدیگرجدل می کنند.( اما شلیک نمی کنند) . 

در کمبریج متدی قابل ستایش درمجادله به من یاد داده شد،روشی که شما هرگزجدل را شخصی اش نمی کنید،اما مطلقا هیچ احترامی هم برای نظر مردم نداری.توهیچوقت با شخص خشن نیستی،اما می توانی در مورد چیزهایی که شخص فکر می کند بی رحمانه خشن باشی، این برای من یک نوع تمایز قاطعانه است. مردم باید در برابر تبعض بوسیله فضیلت نژادی محافطت شوند،اما شما نمی توانید افکار آنها رادرتوری فلزی محصور کنید.لحضه ای که شما گفتید هر ایده ای مقدس است،چه تفکر دینی باشد وچه ایدیولوژی سکولار،همان موقع شما مجموعه ای ازایده ها را اعلام می کنید که باید در برابر طنز و استهزا ویا اهانت ایمن باشند، اینجوری آزادی اندیشه غیر ممکن می شود. 

این حکومت با قانون(تحریک نفرت مذهبی اش) ترتیبی داده است که این غیر ممکن بوجودبیاید.خصوصی به تو خواهند گفت که طراحی این قانون برای خشنود کردن مسلمانان است.اما کدام مسلمانان، چه موقع و چه روزی.توانایی این قانون درحفاظت از مسلمانان،برای من قابل بحث به نظرمی رسد.کاملا ممکن است این بجای اینکه علیه هر کسی دیگر استفاده شود،علیه مسلمانان استفاده شود.در این کشور راسیستهای قابل شناسایی وگروههای دست راستی وجود دارند که استدلال خواهند کرد، مسلمانان خود کسانی هستند که نفرتهای مذهبی را تحریک خواهند کرد. واین گروهها ازاین قانون استفاده خواهند کرد و یا تلاش می کنند که استفاده کنند. 

جای سوال نیست ، که همچنین رهبران اسلامی مشتاق تحت تعقیب قراردادن دیگران وجود خواهد داشت به عنوان مثال همین آیات شیطانی،و اگر این قانون تصویب شود تلاش می کنند که همین کار را بکنند.بنابراین این قانون باعث می شود که ابعاد بزرگتری از ابراز ناشکیبایی ها جلوه گر شود. 

ازهمین حالاسیکهای شورشی با زور بازی "رسوایی" کار،گورپریت کائوربهاتی را دربیرمنگام بسته اند، وحکومت تا کنون چیزی در این رابطه که یک جنایت آشکار است نگفته است.حمید قریشی در این رابطه یکی از بهتیرن کامنتهایش را نوشته است.وقتی که او خاطرنشان کرد تئاترهم مثل معبد شده بودعین همان معبد خیالی در بازی.

پروتستانها هم به بی بی سی برای پخش "اوپرا" از شوهای،جری اسپرینگر پریدند و علیه اش اعتراض کردند.

من با " ایان جک"سردبیر افتخاری موافق نیستم وقتی اعلام کرد که من کاملا خوشحالم که پلیس ازجایگزینی گارگران اعتصابی چاپ دفاع کرد،اما از دفاع تئاتر بیرمنگام دربرابرسیکهای خطاکارخیر.

عذر من رابرای ندیدن پرنسیپهای"منع کردن،که اوازقانون استدعا میکند بپذیرید.برای من حتی گفتن، از این نوع که ما نمی فهمیم عصبانی کردن خطاکار چیست وما نباید آنها را عصبانی کنیم،نوعی ورشکستگی لیبرالی است.اینکه بگوییم شما میتوانید مذهب خود را آنجا در گوشه ای داشته باشیدو ما در حق شما هیچ حماقتی نمیکنیم،این مداراکردن است. 

کازی که نهایتا این نوع برخوردها و رفتارها وقانون،دولت خواهد کرد،تحلیل بردن اصول آزادی بین است که زندگی همه،مذهبی وغیر مذهبی را در این مملکت تحت تأثیر قرار خواهد داد.اگر ما نتوانیم در باره ایده هایی که با آنها زندگی میکنیم آزادانه مباحثه کنیم،پس ما داریم لباس خفت دیوانگان را برتن خود میکنیم وخود را راه راه کرده ایم.

این اهمیت داردکه مردم جدل را به نقطه ای برسانند، که کسی توسط گفته های آنها متهم شود.حمایت ازآزادی سخن گفتن کسی که شما با سخنانش موافقید ویا کسی که حرفهایش با شما فرق میکند،نیرنگ و حقه بازی نیست.حمایت از آزادی سخن گفتن لحظه ای شروع میشود،که مردم چیزی میگویند و شما تحمل نمیکنید. اگر شما از حقوق آنها برای گفتنش حمایت نکنید دیگر شما معتقد به آزادی سخن گفتن نیستید،وشما به آزادی سخن گفتن تنها زمانی اعتقاد دارید که موی دماغتان نشود، ولی آزادی بیان موی دماغ مردم خواهد شد. 

نیچه" که ماتئو پاریس تازگی به ما یادآوری کرد.میگوید مسیحیت یک نفرین عظیم ویک بدنامی جاودان در حق انسان نوعی است.آیا نیچه باید حالا تحت تعقیب قرار گیرد. گفته ها و اشارات انتقادی،هتاک، خام و بی ادبانه نسبت به مذهب  دارای سنتی طولانی در کشور بریتانیا می باشند.که بعضی توسط متفکرین بزرگ وبعضی هم توسط کمدینهای مورد  علاقه ما  بیان.مانند رووان آتکینسون در فیلم کمدی بلک ادرز نجوا شده اند:"هوای بد" شیوه ای است که از طریق آن خداوند میگوید ما باید کاتولیکهای بیشتری را بسوزانیم. اگر حتی حکومت فکر نکند که چنین سخنی ممکن است سرازتعقیب قانونی دادگاه دربیاورند،که خیلی ممکن است،این کافی خواهد بود تا پرده های خودسانسوری عمومی پایین کشیده شود. آن روز که این قانون عملی شود،روز غمگینی خواهد بود.اگر عملی شد ما باید این قانون را بشکنیم ودر دادگاه آزمایشش کنیم به این امید که مزخرف بودن این قانون را به رسمیت بشناسند. 

سلمان رشدی : رئیس انجمن قلم آمریکا، حمایت کننده کمپین " آزادی بیان جرم و تعرض نیست" که توسط انجمن قلم انگستان برپا شده است.

 


 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
به امید انکه انسان بگوید خدایی نیست!
 

محسن حمیدی از ایران 

پاسی از شب گذشته است در گوشهء اتاق کارم به تلویزیون خیره شده ام آخوندی بالای منبر است ، هر بار که این صحنه را از تلویزیون می دیدم فورا آن را خاموش کرده یا کانال را عوض می کردم. نمی دانم که چگونه شد که این بار این کار را نکردم و با دقت به حرفهای او گوش دادم . شخص منبری آخوندی میانسال با چهرهء بسیار سفید و شادابی است ریش و سبیل پر پشت و سیاه به چهرهء او حالتی خاص داده است من تا بحال به چهرهء هیچ آخوندی خیره نشده ام اما آنچه مرا واداشت به صورت او خیره شوم کلماتی بودند که از او خارج می شدند و مردم نسبتا زیادی که پای منبرنشسته و سرا پا گوش بودند . خوب که دقت کردم دیدم قضیه سر دختر پیامبر است که او را با نام فاطمه، بانوی دو عالم ، دخت پیغمبر و نظایر اینها می خواند . روحانی منبری آنچنان با سوز و گداز مشغول تشریح شب مرگ این زن بود که انگار خود در آن لحظه در آنجا حاضر بوده و جزییات را با چشمان خود دیده است. او آنچنان با احساس و سوزی  صحنهء مرگ آن زن را تشریح میکرد که تمام مردمی که در پای منبر اونشسته بودند های های و با صدای بلند گریه می کردند . این گریه ها و ناله ها همچنان اوج میگیرد و آخوند منبری همچنان از این شلوغی و احساس بی ریشهء مردمان سوء استفاده کرده و شرح ماجرا را با استفاده از کلمات حزن انگیز بازگو می کند و خود نیز گاه گاهی هم صدا با مردم و برای اینکه مجلس به قول خودشان از شورو حال نیقفتد هق هقی  میکند و صدای گریه ها را با این اداها بیشتر می کند. با خود می اندیشم که این دیگر چیست و براستی این مردمی که اینچنین به سر و سینهء خود می کوبند و اشگ از چشمانشان سرازیر است آیا لحظه ای به این اعمال خود اندیشه کرده اند ؟ آیا اینان واقعا از سر تعقل و تقکر منطقی خود را به دست چنین احساساتی سپرده اند؟ با خود می گویم آیا اگر این واقعه حتی صورت عینی داشته و در این میان شخصی مرده باشد ؟ این حالات و احساسات می تواند برای شخصی که هزار و اندی پیش به قول مورخین و تاریخ نویسان مرده است چه سودی داشته باشد ؟ آیا این مردم با خود اندیشه کرده اند که ریشه های تاریخی این          مرگ و میر ها که آن را نیز شهادت نامیده اند چه سهمی در تاریخ سیاسی ، اجتماعی یا جغرافیایی این مملکت دارد آیا اعراب زمانی فارس بوده اند؟ یا ما زمانی عرب بوده ایم ؟! سوءلات بی شماری از ذهنم می گذرد ؟ و جواب هیچکدامشان را در دایرهء احساسات این مردم نمی بینم ، آنان همچنان گریه می کنند و شاید آرزو می کنند که ای کاش در آن دوران بودند و در رکاب آن امامان شربت شهادت می نوشیدند . این احساس یک بار هم در نوجوانی به خود من دست داده بود وقتی که نوجوانی بودم و به جای تفریح و بازی خودم را به زور یکی از بستگان که میخواست مرا بچه مسلمانی باب دل خودش بار بیاورد در مسجد محله دیدم و پیشنمازم کسی بود که الان یکی از سران مملکت ویران اسلامی است . بگذریم . هر چند من هرگز مسلمان نشدم. همچنان تلویزیون روشن است و سوز و گداز از آن می بارد . دلم برای این مردم بدبخت می سوزد ، ایا کمی تفکر مبتی بر علم و عقل کافی نبود تا این جماعت مثلا دلسوخته به زندگی فکر کنند تا اشک و آه و نوش شربت شهادت؟ آیا اینان فکر می کنند برای این متولد می شوند که بمیرند و در رکاب فلان امام و مقتدا جان بازند ؟ آیا آن امامان ایشان نیستند که چنین سبعانه مرگ و هلاک و نیستی  و آه و اشگ پیرووانشان را می خواهند ؟ این همه اشگ و آه و سوز دل و اشگ درون چقدر زندگی و انسانیت در خود دارد؟ مگر فرق این مردمان با آن مثلا ائمهء اطهار چیست ؟ حتی اگر به فرض اینکه آنان وجود داشته و روزی مرده اند در خلقت چه تفاوتی با سایر آدمها داشته اند ؟ آیا این رعایت نوعی تبعیض و یک سیستم آپارتایدی از نوع اسلامی اش نیست ؟ مگر کم بودندافرادی که در این چهان پهناور که مصدر و سر چشمه ء اموری بودند که اکنون زندگی ما انسانها مرهون تلاش آنهاست. دانشمندان فیزیک و ریاضیات و پزشکان  از پیشگامان اولین خدمتگزاران به انسان بودند ؟ آیا برای مرگ فلان کاشف یا دانشمند نیز باید خون گریست و ضجه کرد که ایچنین این مردم برای امامان نا دیده اشان میکنند؟

 چهرهء مرموزآخوند روی منبر مرا سخت به تامل در بارهء ماهیت آنان وا می دارد پشت آن چهرهء شاداب، چهرهء فریبکاری را می بینم که خود نیز فریب فریبکاران بزرگتر است . می گویند بسیاری از اینان خود نیز به این چرندیات اعتقادی ندارند و اگر این جامه به تن دارند برای این است که لقمهء نانی از این پوشش عامه پسند در بیاورند و ارتزاقی کنند . خود من نیز روزی با یکی از این آخوندها برخورد کرده ام و برای شناخت بیشتر ساعتها با هم گفتگو کردیم . در اتنها معلوم شد که حاج آقا اصلا به خدا هم اعتقاد ندارد تا چه برسد به ائمهء معصوم و صد وبیست و چهار هزار پیغمبر و غیره و ذالک .

همچنان در این افکارم و موعظهء آخوند منبر نشین با دعا برای ظهورامام زمان به پایان میرسد که بیاید قسط و عدل و داد را در جهان برقرار کند و آنقدر از مردم بکشد تا خون به رکاب اسبش برسد ! ناخود آگاه به یاد سوره های قرآن می افتم که دستورات زیادی از جانب خدای همین مردم برای کشتن و سوزاندن و کشتار داده است . و مردان نیک ( نمی دانم کدام دسته از مردان را ) وعدهء به حورالعین یا زنان بهشتی داده و تکلیف زنان را معلوم نکرده که اگر روزی  روزگاری به بهشت رفتند با کدام دسته از مردان بهشتی همنشین می شوند! و اگر زنی شوهرش به جهنم رفت و خودش به بهشت تکلیفش چیست؟! و باید با چه کسی مثلا سکس داشته باشد ؟ آیا خدا در کتابش که به زمین فرستاده فراموش کرده معادلی برای زنان در مقابل حورالعین برای مردان بیاورد ؟ آیا خدای این مردم نیز از آن طایفه زن ستیز در عربستان نیست که دخترانشان را زنده زنده در گور می کردند ؟

 

آن مجلس پرشور روضه خوانی تمام شده و من همچنان غوطه ور در افکارم هستم و آرزو میکنم به زودی چهرهء کریه جهل و خرافات و این ادیان لعنتی از جهان رخت بر بندد تا انسان بیشتر از این در چنبرهء جهل و نادانی دست و پا نزند وهیچ نگوید جز منطق علم و عقل و شعور. و انسان انسان را رعایت کند و در تحمیق همنوع خود نکوشد و بگوید خدا یی نیست .آلا تفکر مبتی بر علم وعقل .

 

 


 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
خاله بازی خدایان
 

سروش دانش، تهران

 در دنیای وارونه کنونی چشمه بسیاری از مشقات انسانی را مذهب و شکل سیاسی آن آب می دهند و باعث و بانی تباهی خیل عظیمی از انسانها و استعدادها و توانایی های آنها هستند. این مذاهب که در تکامل خود از چند خدایی به تک خدایی و از بت پرستی (شکل پدیدار) به خداپرستی(شکل ناپیدا) سوق پیدا کرده اند تا به نوعی بتوانند جواب ذهن پویای انسانی را بدهند اما با پیشرفت علم و دانش در جوامع مختلف بشری و کشف موقعیت اصلی خدایان این پروژه نادانی ناتمام باقی مانده است.

اگر کتابهای مذاهب پیشرفته مختلف (نسبت به مذاهب چند خدایی) مانند یهودی و مسیحی و اسلام را بخوانید خیلی راحت  متوجه می شوید خدایی که در این کتابها از آنها سخن به میان آمده با هم تفاوت فاحشی دارند و ویژگی هایشان در نقاط بیشماری متناقض هستند. این تناقض و تفاوت ناشی از نیاز انسانی است که در آن زمان نیاز به آن خدا داشته است. البته ویژگی های این خدایان در یک کتاب هم دارای تغییرات لحظه ای می باشد. اگر انسان نیاز به پیروزی در جنگی داشت خدا را پشتیبان خود معرفی می کرد و عامل پیروزی خدا می شد و اگر نیاز به ترساندن دشمن داشت خدایی خشمگین به میدان می آمد که همه را به خاک و خون می کشد. پس می بینیم که این خدا نیست که خالق انسان و موجودات مختلف به ادعای دین است بلکه این انسان است که با توجه به نیازهایش خداهای مختلفی را در طول زمان می پرستیده و ستایش می کرده و از آن برای خود درمانی می ساخته است.

کمتر کسی را می توانی بیابی در یک بحث منصفانه و بدون تعصب در مورد موجودیت خدا و مذهب این جمله را به زبان نیاورد که "شما آتئیست ها از منظر علمی خدا را نفی می کنید و این درست است اما ما خداپرستان خدا را با دل مان می یابیم !" این درماندگی در اثبات خدا برای مومنین نه از توانایی سخن وری حاصل می شود و نه از کندذهنی فرد مقابل بلکه تنها چیزی که در این بین تغییر کرده است پیشرفت علمی است و فهمیدن این نکته که دنیا بدون وجود خدا و مذهب نیز یک سازوکار طبیعی دارد که ربط خاصی به موجودی بی سر و ته که قدرت نامتناهی داشته باشد پیدا نمی کند. تکامل طبیعی جهان که توسط دانشمندان بزرگی چون داروین کشف و بسط داده شد و نقشه های خدا و آفرینندگان آن را بر آب ریخت مسلم ترین دلیل در بی نیاز بودن جهان به داشتن آفریندگار می باشد.

در دهه های اخیر تلاشهایی شده است تا آبروی از بین رفته خدا و مذاهب ساپورت کننده آن به آن بازگردانده شود. از آوانس دادن به مذاهب سیاسی بگیرید تا آفریدن خدایان جدید. به تازگی در اینترنت سایتی شروع به کار کرده است که ادعا می کند خدایان در واقع انسانهایی هستند که در کرات دیگر زندگی می کنند و انسان را آفریده اند:"  در روز 13 دسامبر1973 ، رائل ، روزنامه نگار فرانسوی ، ملاقاتی با یک انسان از کرات دیگر داشت و از او خواسته شد که سفارتی برای خوشامدگویی به این انسانها و برگشت آنها به زمین فراهم سازد. قد این انسان کره ی دیگر 130 سانت بود و موهای تیره ی بلند ، پوست زیتونی و روحیه ی شاد و هارمونی داشت. او به رایل گفت : (( ما بودیم که همه ی زندگی را در زمین خلق کردیم ، شما ما را به عنوان خدا اشتباه گرفتید. ما منشا مذاهب اصلی شما بودیم. حالا که برای درک این مساله آماده هستید ، ما مایلیم توسط سفارتی رسمی در زمین با شما ارتباط رسمی داشته باشیم))"

مسخ کننده گی مذهب تا به آنجا پیش رفته است که وقتی افراد یا موسسات و نهادهای آتئیست و انسان دوست با دلایل علمی ثابت می کنند که چیزی تحت عنوان خدا موجودی پوچ و بدون هویت است و فقط توسط جهل انسان آفریده شده است کسان دیگر که می خواهند خدا را ثابت کنند دوباره به یک بازتولید وارونه دست می زنند و سعی می کنند که خدا را دوباره به یک موجود دارای شکل که البته کسی نمی تواند آنرا ببیند تبدیل کنند و به این ترتیب به خدای برملا شده مهر تایید بزنند و دوباره روز از نو و روزی از نو.

به وجود آورده گان این مذهب که نام خود را "رایلی" گذاشته اند می گویند که حیات در زمین نتیجه ی تکامل تصادفی یا خلقت توسط خدای مافوق الطبیعه نیست ، بلکه خلقت سنجیده ای است توسط انسانهای پیشرفته ی علمی که با استفاده از مولکول DNA انسان را حقیقتا به شکل خویش ساختند ، عملی که می شود آن را "خلقت علمی" نامید. آثار این دانشمندان و کارشان و همچنین نشان بینهایت آنان در نوشته های بسیاری از تمدنها یافت می شود. برای مثال در کتاب پیدایش در تشریح داستان خلقت از زبان تورات کلمه ی ((الوهیم)) به اشتباه به لغت مفرد خدا ترجمه شده است اما این لغت جمع است و به معنای (( آنها که از آسمان آمدند)) می باشد.

این به اصطلاح راه حل سوم که نام خلقت علمی را هم یدک می کشد بیشتر شبیه بازی های تخیلی می ماند تا یک مدرک مستدل علمی. جایگزین کردن خدا با انسانهای خداگونه دردی از زنان ختنه شده و زیر ستم  مصر و لیبی و ایران نمی کاهد. دردی از انسانهای رنج کشیده از مذهب های گوناگون نمی کاهد و بیشتر باعث ابراز وجود هر چه بیشتر خدایان و خاله بازی های آنان دارد. فهم علمی وجود طبیعی جهان و سازوکار آن کار سختی برای ذهن توانای انسان نیست اما اینکه چرا مذاهب و خدایان تا به حال از بین نرفته اند را باید در نیاز حکومت ها به نگه داشتن مذهب و تبلیغ آن از مدیاهای جهان به اصطلاح متمدن امروزی جستجو کرد.

وجود همین مذهب رایلی در بی آبرو شدن خدایان می باشد و می خواهد به نوعی اعتقاد مردم به مذهب هایی که به قول رایلی ها خدایی عینی پیدا کرده اند را بیشتر و قوی تر کنند. اما نکبت جمهوری اسلامی و بقیه حکومت های مذهبی و خود مذهب در به اسارت آوردن انسان بیشتر از آن است که با این خیالات بتوان آن را رفع رجوع کرد.

به امید دنیایی آزاد از مذهب

 

 


 
یکشنبه 26 تیر ماه سال 1384
جارو شدن اسلام از زندگی مردم  امکان پذیرست

گفتگو با کارن دیبا از تهران

بی خدایان: چگونه بی دین و بی خدا شدید ؟

 کارن دیبا:  شاید باورش برای شما سخت باشد. اما من تا سن هفده سالگی یک انسان کاملا مذهبی بودم. روزه می گرفتم. دستورات اسلام را کاملا اجرا می کردم. نگاه کردن به یک دختر را برای خودم جرم می دانستم و درون خودم ترس این را داشتم که نکنه برای این کار و آن کار به جهنم بروم. پدر و مادر من تقریبا مذهبی هستند اما من بیشترین تاثیر را نه از آنها بلکه از تیلیغات گسترده مذهب در مدرسه و تلویزیون و رادیو و بقیه رسانه های حاکم بر ایران گرفتم و فکر می کنم عامل تباهی نوجوانی من اینها بوده اند. جدا الان که به گذشته خودم نگاه می کنم از افکار خطرناک آن موقع خودم می ترسم و خیلی خوشحالم که زندگی ام در حال حاضر با چند سال پیش تغییر زیادی کرده است.

دبیرستان رفتن من مصادف بود با رئیس جمهور شدن خاتمی در ایران. آن روزها خیلی دوست داشتم من هم از سیاست سر دربیاورم. برای همین روزی نبود که روزنامه "نوروز" را نخرم و کامل نخوانم. اعتقاد اسلامی من و همراه شدن آن با اندیشه سیاسی دوخرداد باعث شد که من به یک اسلام دموکراتیزه معتقد بشوم. در این اثنا یک روز بعد از ظهر به خانه یکی از دوستانم رفتم. ماه رمضان بود و من هم روزه بودم. دوستم پیشنهاد کرد یک لیوان ویسکی بخوریم. من هم تا حالا مشروب الکی نخورده بودم. اما هم دوست داشتم امتحان کنم و هم خجالت می کشیدم که بگویم روزه هستم. اولین جرعه رو که خوردم با خودم گفتم خاک بر سرم، کافر شدم!

آن روز گذشت و من همچنان در اندیشه اینکه ما یک حکومت از نوع آمریکا می خواهیم می گذشتم. تا اینکه خیلی اتفاقی کتاب "اصول کمونیسم" اثر درخشان انگلس به دستم رسید. سوال اول: کمونیسم چیست ؟ جواب: علم رهایی طبقه پرولتاریا سوال دوم:..... . این کتاب را نمی خواندم بلکه می بلعیدم. این کتاب جرقه ای بود تا من با دنیایی آزاد و برابر آشنا بشوم. این کتاب و کتاب های دیگر از مارکس و انگلس را پیدا می کردم و می خواندم. از این رو خودم را کم کم کمونیست احساس می کردم و خودم را در آرمانهای آن شریک می دیدم. اما هنوز هم نسبت به دموکراسی یک احساس خوب داشتم و آنرا به خوبی نمی شناختم. تا اینکه باز هم توسط یک ایمیل اتفاقی کتاب "دموکراسی، تعابیر و واقعیات" از منصور حکمت برایم ارسال شده بود. می توانم بگویم این کتاب بود که پایه های ذهنی ما را به کلی تغییر داد و زندگی من را متحول کرد. برای همین با آنکه نادر عزیز را تا به حال ندیدم اما همیشه رابطه عاطفی با آن حس می کنم چون زندگی خودم را مدیون منصور حکمت می دانم.