بی خدایان
  
 وبلاگ منعکس کننده نظرات انجمن بی خدایان
 
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
آرشیو
 
دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
کمونیسم کارگری و مذهب

سوال از اعظم کم گویان:

کمونیسم کارگری و مذهب: این تیتر نام یکی از کتاب های خود شماست. به نظر شما تفاوت عمده کمونیسم منصور حکمت در برخورد با پدیده مذهب چیست؟ چه دیدگاهی نسبت به مذهب دارد و راه حل هایی برای آن تعریف می کند؟ اصولا منصور حکمت در برابر طیف های وسیع چپ سنتی که هیچ گاه نتوانسته بودند با مذهب مرزبندی جدی ای داشته باشند، چه آلترناتیوی را ارائه می دهد؟

مخالفت کمونیستها با مذهب، افشاگرى آنها از مذهب و تلاششان براى ایجاد یک جامعه غیرمذهبى، یک امر هویتى و قدیمی براى کمونیست هاست. اما همانطور که کمونیسم از بستر اجتماعی خود دور شد نقد کمونیستی و مارکسیستی از مذهب هم جای خود را به روش برخوردی به مذهب داد که طبقات و اقشار غیر کارگری منافع خود را در آن جستجو می کردند. کمونیسم متمایز منصور حکمت در مقابل این موج تعرض طبقات دیگر به کمونیسم علیه کمونیسم و به نام کمونیسم که برای حفظ مذهب و  استفاده از مذهب بود ایستاد. کمونیسم منصور حکمت برخورد منحط چپ سنتی به مذهب را به عقب راند.

کمونیسم رسمی تا پیش از فروپاشی شوروی و بلوک شرق براى نفوذ در مناطق تحت سلطه بلوک مسلط غرب تئوریهاى اسلام مترقى و ضدامپریالیست و الهیات رهایى بخش را پر و بال داد. از دهه سى قرن بیستم به بعد در بلوک شرق، روشنگرى ماتریالیستى و ضد مذهبى با ظهور شوروى بعنوان یک اردوگاه بورژوایى جهانى عملا کند شده و ملاحظات تاکتیکى و منافع سیاسى این بلوک، روشنگرى ضد مذهبى را مشروط و محدود کرد. براى تامین منافع سیاسى و اقتصادى بلوک شرق، لبه انتقادى و مذهب ستیزى آزاد اندیشانه این جنبش از بین مى رود و آخوند ملى و ضد امپریالیست و مذهب خلقى و الهیات رهایى بخش که مى توانست حامى منافع و مدافع نفوذ اردوگاه شوروى در مقابل امپریالیسم آمریکا باشد، کشف مى شود. اسلام هم مترقى و خلقى تعریف مى شود. جریان توده اى و مدعى مارکسیسم در این زمان به مذهب آوانس مى دهد چون آن را ابزار مناسبى علیه سلطه بلوک بورژوایى غرب و امپریالیسم آمریکا مى بیند. به این ترتیب بخاطر منافع کاملا سیاسى و زمینى، حقیقت، ماتریالیسم و مارکسیسم پایمال شده و مذهب و اسلام تطهیر مى شوند و اسلام خلقى و ضد امپریالیست سروکله اش پیدا مى شود. کمونیستهاى وابسته به این بلوک از قبیل حزب توده و جریانات مشابه آن در کشورهاى دیگر دائما بدنبال پیدا کردن مذهب مترقى، آخوند ضد امپریالیست و غیره بودند. جریاناتى مانند راه کارگر و شاخه هاى مختف فدائى براى دفاع از اسلام و آخوند و کشیش مترقى با یکدیگر مسابقه مى گذاشتند. از اینجا بود که بدلیل منافع سیاسى و زمینى بلوک بورژوایى شرق مذهب به خوب و بد تقسیم شد. حزب توده در روزهاى عاشورا و رمضان پرچم سیاه عزادارى را بر سر دفاترش مى زد و علیه ابن ملجم مرادى و شمر و یزید اطلاعیه صادر مى کرد و اسلام حماسى و ضدامپریالیست را تبلیغ مى کرد. همه، فعالیتها و همکاریهاى سیاسى و پلیسى حزب توده و فدائیان اکثریت را در زمان خمینى و جمهورى اسلامى بیاد مى آورند که با رهبر ضد امپریالیست خواندن خمینى و راى دادن به جمهورى اسلامى، مجلس خبرگان و ریاست جمهورى سیدعلى خامنه اى شروع و به جاسوسى از سازمانهاى سیاسى چپ، بازجویى و شکنجه کمونیستها و آزادیخواهان در زندانهاى رژیم ختم شد. از جانب این چپ، "مولا على" سوسیالیست و اسلام نوعى آرمان سوسیالیستى و دین محرومان قلمداد مى شد. این روند در سراسر نیمه دوم قرن بیستم ادامه داشت و بویژه با عروج اسلام سیاسى به اوج خود رسید. در نیمکره جنوبى بطور اخص در آمریکاى لاتین جنبشى به نام الهیات رهایى بخش در اواخر دهه شصت ظهور کرد. جنبشى پوپولیستى در بین مسیحیان و فقیرترین بخشهاى جامعه آمریکاى لاتین که کشیش هاى سردمدار آن در پى قرائت نوین و نوآورى در مسیحیت بودند تا آن را به اصطلاح به نفع تغییر شرایط زندگى مردم و محو ستم و استثمار به کار گیرند. این جنبش در آفریقا، فیلیپین و کره و آمریکاى لاتین اشاعه یافت. کشیش کاتولیکى بنام گوستاو گوتیرز این جنبش را در کتابى بنام "الهیات رهایى بخش" فرموله کرد. گوتیرز و پیروانش براى تحلیل اقتصادى فقر و چگونگى رهایى از آن، از ترمینولوژى مارکسیستى و مبارزه طبقاتى استفاده مى کردند.

کمونیسم متمایز منصور حکمت در نقد مذهب و مبارزه با آن در مقابل چنین روندی قد علم کرد. این کمونیسم هم به نقد فلسفی دین و مبانی اعتقادی آن کار داشت و هم به کارکرد سیاسی اجتماعی مذهب در مبارزه طبقاتی. پس از سالها تملق و مداحی از دین و اسلام توسط  چپ سنتی و سنت توده ایستی یک جریان کمونیستی و یک متفکر کمونیست یک راست به سراغ دین و اسلام و قران رفت و با صراحت و شجاعت دین را آنهم در متن فضای "اسلام ضد امپریالیست" و "آخوندی مترقی" مانند خمینی که نور او به دل چپ های آن زمان تابیده بود به مصاف طلبید و اسطور مذهب مترقی را فرو ریخت.

یک جنبه مهم دیگر این نقد روشن کردن رابطه اسلام با شرق زدگی و آل احمدیسم و تغذیه دوجانبه و رابطه دین اسلام و ناسیونالیسم شرقزده بود. نقد آل احمدیسم و شرق زدگی نقد منصور حکمت به مذهب را تکمیل کرد.

از وجوه دیگر سهم منصور حکمت در نقد دین و نشان دادن جایگاه آن در مبارزه طبقاتی تبیین او از پدیده اسلام سیاسی بود.  منصور حکمت روشن ساخت که از انقلاب ٥٧ ایران به بعد، ضد انقلاب اسلامى که انقلاب را سرکوب کرد و جمهورى اسلامى را سر کار آورد یکى از نخستین جلوه‌هاى حرکت اسلام سیاسى بعنوان یک پدیده  جنگ سردى شکل گرفت. یک نیروى دست راستى، ضد چپ، ضد کمونیست و به درجه اى ضد غرب. جریانى که در رقابت با غرب بر سر ثروتها و قدرتى که در خاورمیانه و شمال آفریقا نهفته است، ظهور کرد. جریانی که قلمرو حکومت کردن را برمبناى ایدئولوژى اسلامى سازمان داده و بشدت ضد کمونیستى و ضد کارگرى است. حرکتى است در متن رقابتهاى بورژوایى در منطقه و در مقیاس جهانى. پرچمى که براى کسب اقتدار بخشهایى از جامعه است که به میراث کثیف دین اسلام تکیه میکنند برپا شده است.  منصور حکمت این جنبش را مانند فاشیسم می دید یک فاشیسم کثیف دینی.

اما سهم او صرفا نقد و تبیین و روشنگری نبود. او درگیر سازمان دادن و رهبری کردن جنبشی در ایران بود که علیه اسلام و برای کنار زدن حاکمیت ارتجاعی اسلام تلاش می کرد. موجی را می دید که وقتى به حرکت درآید  و حرکت ضد اسلام مردم شروع شود آنوقت دیگر این دین نمیتواند به مواضع و موقعیت سابق خود برگردد. اما او به کمبودهای این جنبش نیز بخوبی واقف بود: "بنظر من یک بعد و مشکل مساله این است که این نفرت سیاسى و قلبى از اسلام باید همراه با یک نبرد فکرى عمیق که پایه‌هاى این دین و اصلا تفکر دینى را بشکافد و خصلت ارتجاعى مذهبى گرى را با همه جوانب ظریفش که براى مثال در شرق زدگى، مردسالارى، و در بى حقوق کودک یا در روحیه ملى سیاهپوشى و مرگ پرستى و خصومت با شادى و امید در این کشورها خود را نشان میدهد، نقد کند. این نقد باید خودآگاه و مکتوب باشد، توسط ایدئولوگهاى جامعه در هر دوره‌اى پیش برده شود. این را ما شاهد نیستیم. در نتیجه حرکتى که علیه اسلام خواهد شد در درجه اول یک حرکت توده‌اى وسیع مردم علیه ابراز وجود سیاسى‌- اجتماعى اسلام است. ولى اینکه این چقدر با یک نقد عمیق فکرى همراه شود که تبدیل به سرمایه اى براى نسل هاى بعدى بشود و جامعه از این دوران خرافى‌- مذهبى اش عبور کند. باید دید در عمل چه میشود."

کمونیسم متمایز منصور حکمت در مورد نقش صنعت مذهب و چگونگی مبارزه با آن معتقد است که نفس واگذار کردن آن به امر خصوصى مردم کافى نیست. جامعه کمونیستی باید کاری کند که مردم دیگر اسیر دین نباشند، دین آنها را سرکوب نکند ومردم را در خرافه نگه ندارد. از طریق آموزش و پرورش  و یک دولت آزاد که حقایق و واقعیتهای سیاسى، اجتماعى، مدنى، تاریخى، بیولوژیکى، و طبیعى را به مردم آموزش میدهد. جامعه ای که قانونهاى مدنى را تصویب می کند که از مردم در مقابل دست‌اندازى بنگاههاى دینی و صنعت مذهب حفاظت میکند.

منصور حکمت و کمونیسم حقیقت جو و دخالتگر او دین را نه اعتقاد مردم بلکه یک صنعت می داند. صنعتی که به نفع طبقات معین در جامعه است و به یک حاکمیت سیاسى و طبقاتى در جامعه خدمت میکند. مذهب صنعتى است که میلیاردها دلار پول در آن جابجا میشود. دستگاه نشر اکاذیب و توهمات خرافی است. مردم را در این دنیا از خشونت میترساند و در آن دنیا از عقوبت زندگی کردن. کمونیسم ما دین را مانند یک مافیا می بیند. صنعتی که دستگاه  ارعاب مردم و به تمکین و تسلیم کشیدن مردم در مقابل قدرت طبقاتى حاکم است. کمونیسم نقاد و حقیقت جو و دخالتگر منصور حکمت معتقد است که برای رهایی جامعه باید آن را از دین و صنعت مذهب خلاص کرد. 

نقد دین و تبیین روشن و بی تخفیف از صنعت مذهب وراه مبارزه با آن -  روشن کردن پدیده اسلام سیاسی و چگونگی مقابله با آن و بازگرداندن هویت کمونیستی در نقد مذهب و مبارزه با آن ( که از دهه 1930 به بعد تقریبا تماما از میان کمونیستها رخت بربسته بود) از نقاط تابناک پراتیک دخالتگر و نقد کمونیستی منصور حکمت بود. منصور حکمت مذهب و نقد به آن را در متن مبارزه طبقاتی و کشاکش جنبشهای اجتماعی و احزاب  سیاسی قرار داد. او ستاره درخشان آسمان روشنگری حقیقت جویی و رهایی از دین و نکبت اسلامی است.


 
دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
باید براى سکولاریسم و عقب راندن اسلام بجنگیم

خوشحالم که در جمع فعالین و اندیشمندان آته ایست، سکولاریست و مدافع حقوق زن در چنین کنفرانسى حضور دارم. من بعنوان یک بى خدا که اسلام و مذهب را در سن پانزده سالگى تماما کنار گذاشت، و بعنوان یک فعال حقوق زن که از کشت و کشتارهاى اسلام سیاسى در ایران جان بدر برده در اینجا سخنرانى مى کنم.

مسلمان بودن من مانند همه کودکانى که تصادفا در خانواده هاى مسلمان بدنیا مى آیند ارثى بود. پدر و مادرم مسلمانان معمولى بودند. پدرم نسبتا فکر بازى داشت اما مادرم دین را به ما تلقین مى کرد و از اصول مذهبى براى حفظ فرزندانش استفاده مى کرد. در دوران کودکیم، دین بمعنى این بود که من یک نیروى بسیار قدرتمند پدر ــ مانند مراقب و بر بالاى سر خود داشتم که در هر شرایط سخت و ناجورى از من مواظبت مى کرد. اطمینان از اینکه بدى و شر پیروز نخواهند شد و زجر و ناراحتى مردم بیگناه بى جواب نخواهد ماند، براى من تسکین بخش و آرامش دهنده بود. وسوسه تسلیم شدن به دین و خدا قوى بود.

تردید من درباره دین زمانى که دوازده سالم بود شروع شد. من آماده بودم که هر چه لازم است براى حفظ اعتقادم به دین و خدا را انجام بدهم. اما دست آخر راه پر پیچ و خم و سخت بى خدایى را در پیش گرفتم. من پناه گرفتن در سایه یک نیروى آسمانى را رها کردم اما زندگى دینامیک و پویایى را در یش گرفتم که به من اجازه مى داد که سوال و تردید کنم و زندگى و هستى انسان را جستجو کنم و بازیابم. من دین را مورد تردید قرار دادم، آن را رد کردم و آته ایست شدم چون نمى توانستم ریاکاریها و بى مایگى هاى دین را هضم کنم، و آته ایست شدم چون دین مرا بعنوان یک انسان محدود مى کرد. من آته ایست باقى مى مانم چون خودم را بعنوان یک انسان بازیافته ام و خود را شایسته این مى بینم که که دین و خدا مرا الینه و از خود بیگانه نکند، و آته ایست باقى مى مانم به این خاطر که احتیاج ندارم دین به من بگوید کى هستم و هویتم چیست.

اما آن سالهاى جستجو براى یافتن حقیقت و بازیابى انسان، بسرعت با سالهاى وحشت، سالهاى خونریزیها و کشتارهاى اسلام سیاسى جایگزین شد. گرچه من اسلام را ترک کرده بودم اما ناچار شدم اسلام را زندگى کنم. در سالهاى جوانیم هزاران روز را زندگى کردم که در آنها اسلام سیاسى خون ریخت. از سال ١٩٧٩ تاکنون یکصد هزار انسان، زن و مرد و کودک در ایران با نام الله اعدام و کشته شده اند. من سالهاى ترور بى دینان، بى خدایان و از اسلام برگشتگان و مخالفان سیاسى جمهورى اسلامى در ایران و خارج را زندگى کرده ام. سالهاى سرکوب وحشیانه زنان و بیرحمى فوق العاده علیه زنانى که سلطه حجاب اجبارى و آپارتاید جنسى را قبول نکردند. من همراه با هزاران بى دین و بى خدا و زندانى سیاسى با دستور حاکم شرع نماینده الله و شریعه شکنجه مى شدیم؛ شکنجه مى شدیم و در همانحال هم آیات قرآن در مورد کفار در شکنجه گاهها و سیاهچالها پخش مى شد. صدایى که آیات قران را میخواند با فریادهاى دردآلود ناشى از تحمل شکنجه از سوى ما قاطى مى شد.

کافران و بى خدایان در اسلام حق زندگى کردن ندارند. باید کشته بشوند. بر اساس فرهنگ اسلامى، گناهان به دو دسته تقسیم مى شوند: گناهان صغیره و گناهان کبیره. در بین هفده گناه کبیره، بى دینى بزرگترین گناه است، بدتر از قتل، دزدى، و رابطه جنسى خارج از ازدواج است. این وحشت به این دلیل است که بى دینان جسور مصمم اند که ریاکارى و بى مایگى دینى را افشا، و دینى را بى اعتبار کنند که خواهان پیروى یک بیلیون انسان در سراسر جهان است. همچنین بى خدایان و بى دینان، ریاکارى مدافعین غربى اسلام را که خود بهیچ وجه حاضر به تحمل این دین و احکام آن در فرهنگ و جوامع خود نیستند را افشا مى کنند.

یک بحث آزاد در باره اسلام نه فقط در کشورهاى زیر سلطه اسلام بلکه در غرب هم کمیاب و نادر است. بسیارى از مردم احساسات و عقاید خود را مخفى مى کند. کسانى که دین را کنار مى گذارند یا حتى از اسلام انتقاد مى کنند به ارتداد متهم مى شوند، جرمى که در اسلام و قانون شریعه مجازات آن مرگ است، و توسط تعدادى از دولتهاى اسلامى از جمله ایران، عربستان سعودى، سودان و یمن اجرا مى شود.

موضع اسلام در مورد ارتداد چنین است: "بى اعتقادى کامل که هر انسان از نظر عقلى سالمى نمى تواند دلیل قانع کننده اى براى ترک دینى داشته باشد که کاملترین ادیان است" از این رو چنین کسى بنا به تعریف باید موجود غیر عادى و بدى باشد. جنبه هاى اساسى جهان متمدن ما مانند آزادى بیان و آزادى عقیده بیشتر از هر کس توسط متفکرین و نویسندگانى تجسم یافته اند که در اسلام، مرتد خوانده مى شوند. اهمیت کار مرتدین و از دین برگشتگان در مذهب زدایى از جامعه بسیار حیاتى است.

آزادى اعتقاد به دین و آزادى بى دینى معنیش این نیست که فقط آزاد باشید به این یا آن دین عقیده داشته باشید بلکه بمعنى آزادى تغییر دین و آزادى بى دینى هم هست. اما تحت قانون اسلامى شریعه، ارتداد (یا دفاع از ارتداد از اسلام یا اعلام طرد اسلام از طریق کلام یا نوشتن) مجاز نیست و مجازات آن مرگ است. مجازات براى زن مرتد کمتر سنگین است، مانند ماندن در زندان تا زمانى که وى دست از ارتداد بردارد. هر چند که سالها هم طول بکشد. حتى اگر مجازات مرگ هم در کار نباشد، متهمین به ارتداد، سزاوار مجازات با روشهاى وحشیانه هستند. این تبعیض آشکارا علیه اصل آزادى عقیده و مذهب و اصلى است که مى گوید مذهب باید امر خصوصى افراد باشد.

توجیه گران اسلام در تلاشى بى ثمر براى لاپوشانى برخورد اسلام به ارتداد و آزادى دین، غالبا آیه قرآنى که مى گوید: نباید در قبول دین اجبار باشد (لا اکراهه فى دین(  را مطرح مى کنند. اما براى مسلمانى که بخواهد اسلام را ترک کند، این اصلا واقعیت ندارد. در یمن همچنانکه در ایران، عربستان سعودى و افغانستان و دولتهاى اسلامى دیگر مجازات این کار مرگ است. مشهورترین کیس ارتداد در سال ١٩٨٩ بود که خمینى علیه سلمان رشدى بخاطر کفرگویى او در نوشتن کتاب "آیه هاى شیطانى" فتوایى صادر کرد. در همین زمینه در ایران در ژوئیه ١٩٩٨ مردى بخاطر تبدیل یک زن مسلمان به یک بهایى اعدام شد. این در حالى بود که مادر این زن بهایى بود و خود او مطابق این آئین بزرگ شده بود. مرکز آزادى دینى "خانه آزادى" اخیرا به محاکمه حمید پورمند، ٤٧ ساله، کشیشى در بندر بوشهر در دادگاه شریعه در ایران اعتراض کرد. حمید پورمند که از اسلام برگشته و به مسیحیت گرویده است متهم است که به اسلام پشت کرده و موجب ارتداد مردم از این دین و پیوستن به مسیحیت شده است. این عمل، طبق قوانین اسلامى حاکم بر ایران جرمى سنگین و جنایتى بزرگ است. دولت ایران افراد را صرفا به دلیل عقاید مذهبى شان محاکمه مى کند. جنایى کردن ارتداد از اسلام از جانب دولت همیشه ابزارى است براى استفاده هاى سیاسى و بمعنى انکار کامل حقوق و آزادیهاى فردى مردم است. حکومت ایران روایت بسیار افراطى از دکترین فرقه مذهبى شیعه را در قوانین خود بکار مى گیرد که بطرز شدیدى آزادى بیان و عقیده از جمله آزادى پیوستن به ادیان دیگر را از مردم سلب مى کند. دادگاههاى اسلامى شریعه در ایران غیر مسلمانان را شهروندان درجه دوم مى بیند که شهادت آنها در دادگاه از اعتبار شهادت مسلمان برخوردار نیست و حتى گاه بعنوان انسان و فرد هم در نظر گرفته نمى شوند و از حمایت قانون هم بى بهره هستند.

در کشورهایى که قانون اسلامى شریعه حاکم است یا اسلام سیاسى نفوذ دارد، نویسندگان، متفکرین، فیلسوفان، فعالین و هنرمندان از آزادى بیان محرومند. رژیمهاى اسلامى بخاطر سرکوب وحشیانه آزادى اندیشه رسوا و بدنام هستند. غالبا چون دولت در ائتلاف نزدیک با اسلام قرار دارد، هر انتقادى از دولت بعنوان کفر و ارتداد قلمداد شده و متعاقبا مجازات مى گردد.

در اسلام وحشتى نسبت به انتقاد از قرآن وجود دارد. مردم عادى جرات نمى کنند قرآن را مورد سوال و انتقاد قرار بدهند. نتیجه این وضعیت سرکوب، رکود، فساد و عدم پیشرفت فرهنگى و اخلاقى است. حتى در محیط هاى آکادمیک بحث علمى در باره قرآن تابو است. در حالیکه یک جنبش رو به رشد انتقادى نسبت به ادیان بخصوص اسلام وجود دارد، اسلامیون و توجیه گران اسلام و دولتهاى غربى با ایده اسلاموفوبیا به مقابله با آن برخواسته و تلاش مى کنند سرکوبش کنند. اسلام باید در معرض نقد آزادانه مردم قرار بگیرد.

به محض اینکه هر نوع سیستم عقیدتى مقدس اعلام شود، به محض اینکه مجموعه اى از ایده ها و افکار از انتقاد، طنز، هزل و تحقیر مصون بشود، آزادى اندیشه و فکر غیر ممکن خواهد شد. ما باید حق آزادى انتقاد را بدون ترس از قصاص بدست بیاوریم. نقد و آزادى بیان پایه و اساس یک جامعه باز و آزاد است. ما به نقد و کاربرد استدلال براى حل مشکلاتمان نیاز داریم.

هیج عقیده اى عقلایى یا غیر عقلایى، علمى یا آسمانى (مذهبى) نباید از بررسى انتقادى معاف باشد. اگر عقیده اى معقول باشد بر ارزش خود مبتنى خواهد بود. اگر معقول نیست سزاوار شکست است. براى هیچ مذهبى نباید از بررسى انتقادى ادعاهاى خود مصونیت قائل شد یا آن را از انتقاد اخلاقى روشها و پراتیک آن معاف نمود.

در غرب، جنبش روشنگرى دفاع از آزادیهاى فردى و حقوق مدنى را ببار آورد. نبرد علیه کلیسا و فرهنگ عقب مانده تحولات عمیقى را در افق و ارزشهاى جامعه ایجاد کرد. جامعه در غرب خود را از افکار و عقاید مذهبى و ارتجاعى تکاند. بسیارى از ایده هاى معاصر ما در باره آزادى بیان و حقوق مدنى دستاورهاى روشنگرى و مبارزه براى عقب راندن کلیسا و مذهب هستند.

ما آته ایستها و آزاد اندیشان باید براى روشنگرى در خاورمیانه نبرد خود را ادامه داده و به پیروزى برسانیم. ما باید اسلام را به گذشته برانیم. ما باید براى آزادى بى قید و شرط بیان از جمله آزادى نقد اسلام بجنگیم. ما آته ایستها باید مراجع دینى و اسلامى را به مصاف بکشیم. به ازاى هر آته ایست تحت ستم و تبعیض، تعداد بیشترى آته ایست و بى خدا سر بند مى کنند، دو، ده و هزار و هزاران خواهند جوشید. هر چقدر هم انگیزاسیون وحشیانه باشد، هر اندازه هم هالاکاست اسلامى دهشتناک باشد، آته ایست ها و آزاد اندیشان بیشتر و بیشتر خواهند جوشید چرا که نمى توان اذهان و نیازهاى مردم را براى همیشه زندانى کرد. امروز جامعه ما تحت سلطه اسلام سیاسى و اسلام، زندانى زندان بانان و غاصبان اسلامى اى است که براى غلبه و سلطه بر جهان مى جنگند.

و خوشحالم بگویم که امیدها همچنان از ایران مى رسند جایى که جامعه از سال ١٩٧٩عمیقا و فوق العاده تغییر کرده است. جنبش براى سکولاریسم و آته ایسم، براى افکار و ایده ها و فرهنگ مدرن، براى آزادیهاى فردى، براى رهایى و برابرى زنان و حقوق مدنى گسترده است. زنان و کارگران و جوانان پیشقراولان این نبرد هستند، نبردى که اساس و بنیانهاى سیستم اسلامى را تهدید مى کند و مى لرزاند. هر تغییرى در ایران نه تنها زندگى مردم در ایران را تحت تاثیر قرار مى دهد بلکه تاثیرات عمیقى در منطقه و جهان خواهد داشت.

از این رو نبرد ما براى روشنگرى و مقهور کردن اسلام به اراده، کلام و خواست انسان در ایران حیاتى است.

ترجمه سخنرانى اعظم کم گویان در کنفرانسى با عنوان "قربانیان جهاد" که بخشى از شصت و یکمین اجلاس سالانه کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل بود و همراه با یک کنفرانس مطبوعاتى در ١٨ آوریل ٢٠٠٥ در مقر سازمان ملل در ژنو ــــ سویس برگزار گردید.


 
دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
آیا پیروان مسیح گوسفند اند !؟

آیا پیروان مسیح گوسفند اند !؟

بهرام صالحی

مطمئن هستم که خوانندگان ما ، چه مومنان و چه ملحدان ، با دیدن تیتر این مقاله ، می خواهند به ما انتقاد کنند که چرا فحش و ناسزا میگویید و چرا توهین میکنید !؟ که به همگان اطمینان میدهم که بعد از اتمام مطالعه این نوشته نظر دیگری خواهند داشت !

ما به مسیحیان توهین نمیکنیم ، بلکه پیامبرشان است که به آنها توهین کرده است و صفت گوسفند را به آنها داده است .  بر عکس ، هدف از این نوشته این است که بگوید انسانها گوسفند نیستند . این مذاهب هستند که انسانها را گوسفند می خواهند و این چنین آنها را خطاب می کنند .

ما پشت تمام ادعاهایمان اسناد و مدارک بسیار محکمی داریم . برای اثبات اینکه عیسی پیروانش را گوسفند خطاب کرده است مراجعه می کنیم به کتاب نامقدس ! در بخش پایانی عهد جدید ، انجیل متی قسمت " بازگشت به زمین در آخر زمان " عیسی بی پیروانش می گوید :

 " هنگامی که من مسیح موعود با شکوه و جلال خود و همراه با تمام فرشتگانم بیایم  آنگاه بر تخت با شکوه خود خواهم نشست  . سپس تمام قوم های روی زمین در مقابل من خواهند ایستاد  و من ایشان را از هم جدا خواهم کرد . همانطور که یک چوپان گوسفندان و بزان را از هم جدا می کند !  گوسفندان را در طرف راستم قرار میدهم و بز ها را در طرف چپم !  آنگاه به عنوان پادشاه به کسانی که در طرف راست منند ، خواهم گفت بیایید عزیزان  من !! "

پس دیدید که این مسیح است که به پیروانش صفت گوسفند را میدهد . ما به مسیحیان میگوییم که شما انسان هستید ، شان و مقام انسانی خود را دریابید و اجازه ندهید که کسی چنین جسارتی کند و شما را گوسفند خطاب کند . گوسفند حیوانی است که از قدرت تفکر عاجز است . و به نفهمی مشهور است و این صفت را برای دشنام دادن به کسی که هیچ نمیفهمد بکار میبرند . عیسی شما را گوسفند می خواهد ، می خواهد شما نادان باشید ، چشم و گوش بسته به آن همه خرافات ایمان داشته باشید و بدون تفکر و تعقل تنها از چوپان خود پیروی کنید . می خواهد گوسفند باشید که فکر نکنید ، که مبادا انتقاد کنید ، انتقاد کنید به آن همه خرافاتی که طی گذشت صد ها سال بر مغز های شما تحمیل شده است . آخر تا کی !؟ آیا نمی خواهید به هویت انسانی خود بر گردید و انسان باشید ؟

دست از این خرافه ها بردارید . از هیچ چیز نترسید ،  از تفکر ، از انتقاد و اعتراض بر علیه آن خرافه ها نترسید ، خدایی آنجا نیست که شما را آزار برساند ، دنیای دیگری در کار نیست که آنجا شما را بخواهند مجازات کنند . نترسید ، به خود بیایید ، خود را باور کنید که یک انسان دارای فهم و شعور و قدرت تصمیم گیری هستید ، نه گوسفندی که چشم و گوش بسته فقط از چوپانش  پیروی می کند . آخر کمی روی آن چرندیات و خرافاتی که در کتاب    مقدس آمده است فکر کنید ، چگونه میشود کسی روی صورت کسی دست بکشد و بیماری هایش را شفا دهد !؟ آیا خود شما به محض اینکه احساس بیماری کردید برای درمان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟ و آیا پزشکان تا به حال درد های شما را درمان نکرده اند که نیازی به شفا و دست آویز به خرافه داشته باشید ؟ شفا دادن یعنی چه؟  اگر مسیح معجزه کرد و چندیدن نفر را شفا داد ، که هیچ سندی برای اثبات این ادعا ها وجود ندارد ونها داستانهای خرافی هستند ، اگر مسیح چنین کرد ، در مقابل پزشکان حقیقی ، مگر روزانه چندین و چند بیمار را حقیقتا" درمان نمی کنند ؟ پس اینها که صدها برابر مسیح معجزه دارند ، چرا این حقایق عینی را انکار میکنید و در عوض آن داستانهای خرافی پوسیده دوران جهل تاریخ را باور می کنید .

یکی دیگر از داستانهای کتاب نامقدس را اینجا می آوریم تا با هم آن را نقد کنیم و ببینیم که چه خرافاتی را تا امروز باور داشته ایم .

در عهد قدیم در کتاب سفر پیدایش ،  خدا به نوح دستور میدهد که یک کشتی بسازد و مشخصات آن را هم به نوح این چنین می گوید :

 " که‌طول‌کشتی‌سیصد ذراع‌باشد، و عرضش‌پنجاه‌ذراع‌و ارتفاع‌آن‌سی‌ذراع‌و روشنی ‌ای‌برای‌کشتی‌بساز و آن‌را به‌ذراعی‌از بالا تمام‌ کشتی‌را در جنب‌آن‌بگذار، و طبقات‌تحتانی‌و وسطی‌و فوقانی‌بساز  . حدودا دویست متر در 50 مترزیرا اینک‌من‌طوفان‌آب‌را بر زمین‌می‌آورم‌تا هر جسدی‌را که‌روح‌حیات‌در آن‌باشد، از زیر آسمان‌هلاک‌گردانم‌. و هر چه‌بر زمین‌است‌، خواهد مرد

جفتی از همه حیوانات به کشتی در خواهی آورد ، تا با خویشتن زنده نگه داری . از هر حیوانی نر و ماده باشد . از هر پرندگان به اجناس آنها و از هر بهایم به اجناس انها و از هر حشره زمین به اجناس آنها ، دو به دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگه داری . آذوه ای که خورده شود ، بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد . "

ابعاد کشتی ذکر شده حدودا دویست در پنجاه متر میشود .  صدها وهزاران نوع از اقسام جانوران چه چهارپایان ، پستانداران ، درندگان و حشرات و غیره بر روی زمین زیست می کنند . آخر عقل سلیم باید بپرسد که چگونه ممکن است این همه جانور در روی یک کشتی با ابعد ذکر شده جا بگیرند !!!

گذشته از اینها غذای این همه جانور را هم برای مدت هفتاد روز باید در کشتی ذخیره کنند !!!

انواعی از جانداران که دیگر نسل آنها انقراض پیدا کرده ، هستند مانند دایناسور ها ، که آنقدر درشت اندام هستند که حتی یکی از آن ها هم اگر بتوان روی چنین کشتی ای جا داد ، وزن آن آنقدر سنگین است که فورا کشتی قرق می شود !!!

ممکن است یک گوسفند نتواند این خرافه ها بفهمد و آنها را نقد کند ، ولی از یک انسان انتظاری بیش از این داریم !

به سراغ یکی دیگر از خرافه های کتاب  نامقدس می رویم که  در سفر پیدایش می گوید :

 پس‌خدا آدم‌را بصورت‌ خود آفرید. او را بصورت‌خدا آفرید. ایشان‌را نر و ماده‌آفرید. و خدا ایشان‌را برکت‌داد و خدا بدیشان‌گفت‌کثیر شوید و زمین‌را پر سازید و در آن‌تسلط‌نمایید

من از شما مسیحیان و نیز مسلمانان و یهودیان که آنها نیز به این گفته باور دارند ، می خواهم که جلوی یک آینه بروند و عکس یک میمون را هم در دست خود بگیریند ، و بعد بگویند که آیا صورت آنها به کدام یک بیشتر شبیح است ، میمون یا خدا !؟

شباهت های عینی و حقیقی را که فیزیک بدن انسان با بدن میمون ها دارد را هیچ عقل سالمی که به دو چشم بینا مجهز است ، نمی تواند آن را منکر شود ،

چرا این حققایق عینی را منکر شویم که انسان در روند تکامل طبیعت انسان شده است و اسناد و اسکلت های انسان های اولیه در موزه ها وجود دارد و میتوان این روند تکامل را ، مستند به وضوح دید ، چرا باید این حقایق را منکر شویم و برویم آن خرافه های به پایه و اساس را باور کنیم که خدا ما را شبیح خود آفریده است !؟ ما از عقل یک گوسفند انتظار نداریم این حقایق را بفهمد . اما از عقل سالم یک انسان چنین انتظاری داریم .

خرافه های از این دست بسیار و بسیار است ، برای مثال در همان سفر پیدایش می گوید که : که روی زمین هیچ چیز نبود و همه جا خشکی بود و خدا مه را ازروی  زمین بلند میکرده است ! این یعنی نویسندگان این کتاب در عصر جاهلیت از این علوم ابتدایی که امروز در دبستان ها به کودکان یاد میدهند هم اطلاعی نداشتند که مه و ابر ، بخار آب است که از دریا ها تبخیر میشود نه از روی زمین !

یکی دیگر از چرندیات کتاب نا مقدس این است که عمر جهان هستی را هفت هزار و اندی محاسبه کرده است !! این در حالی است که علم ثابت کرده است که دو ملیون سال گذشته فقط دوره ای بوده است که دایناسور ها روی زمین زندگی می کردند ! اینها فسیلهایشان موجود است و اسناد و مدارک آن در دسترس همگان است . از حوصله این نوشته خارج است که چندیدن و چند خرافه دیگر را هم اینجا بیان کند ، حتما در جایی دیگر به آنها خواهیم پرداخت .

ما امیدواریم که در مسیحیان بروند با دیده انتقادی کتاب مقدس را بخوانند و آن را نقد کنند ، پی بردن به خرافه ها بسیار سهل است ، کافیست آن پیش فرض را که این کتاب کلام خدا است را از ذهن خود بیرون کنند ، آنگاه تشخیض خرافه از واقعیت بسیار ساده است . انسان گوسفند نیست . نمی خواهیم در آینده با کسی روبرو شویم که خود را گوسفند می داند . آنگاه کسی به ما اعتراض نکند که چرا به مقدسات احترام نمی گزاریم و به آنها توهین میکنیم .

ما این مقدسات را توهین به فهم و شعور انسان میدانیم و آنها را افشا میکنیم


 
دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
رفورماسیون و ضد - رفورماسیون

رفورماسیون و ضد - رفورماسیون

فصل پنجم از بخش تاریخ مدرن

برتراند راسل: کتاب تاریخ فلسفه غرب

ترجمه: اعظم کم گویان

رفورماسیون و ضد- رفورماسیون هر دو طغیان ملتهای کمتر متمدن را علیه  تسلط فکری و روشنفکرانه ایتالیا را نمایندگی می کنند و نشان می دهند. در مورد رفورماسیون طغیان سیاسی و تئولوژیک (الهیات شناسانه ) بود: افتدار و مرجعیت پاب طرد و رد شده و باجی که او از طریق قدرت داشتن کلیدهای بهشت دریافت می کرد متوقف گردید. در مورد ضد- رفورماسیون این فقط طغیان علیه آزادی فکری و اخلاقی رنسانس ایتالیا بود: قدرت پاپ زوال نیافت بلکه گسترش یافت در عین حال و در همان زمان روشن بود که قدرت او با تساهل بورگیاس و مدیچی خوانایی نداشت. اگر نه خیلی دقیق اما می توانیم بگوئیم که رفورماسیون آلمانی بود و ضد-رفورماسیون  اسپانیائی. جنگهای مذهبی بین اسپانیا و دشمنانش برپا بود و همزمان با دورانی بود که قدرت اسپانیا در بالاترین حد بود. تمایل افکار عمومی ملتهای شمالی اروپا در مورد رنسانس ایتالیا در ضرب المثل زیر نشان داده می شود: انگلیسی ای که ایتالیایی شده باشد شیطان در او تجسم یافته و رسوخ کرده است.

می توان دید که چگونه خطاکاران و مقصرین در آثار شکسپیر - ایتالیایی هستند. ایاگو برجسته ترین نمونه است اما روشن ترین نمونه ایاچیمو در سیمبلاین است که انگلیسی های مسافر در ایتالیا را گمراه می کند و به انگلستان می رود تا نیات شرورانه اش را در مورد مردم بومی بعمل درآورد. زدن اتهام بی اخلاقی و ولنگاری به ایتالیایی ها تا حد زیادی نتیجه رفورماسیون بود. متاسفانه این تعرض شامل نفی دستاوردهای فکری و روشنگرانه ای بود که ایتالیا برای مدنیت در غرب کسب کرده بود.  

سه مردبزرگ رفورماسیون و ضد رفورماسیون لوتر کالوین و لویولا بودند. هر سه در مقایسه با ایتالیایی ها که بلافاصله قبل از آنها بودند یا در مقایسه با اراسموس از نطر فکری به فلسفه قرون وسطی تعلق دارند. قرنی که بدنبال شروع رفورماسیون آغاز شد قرنی عقیم بود. لوتر و کالوین به سنت اگوستین رجوع کردند اما فقط بخشی از تعالیم او را که مربوط به رابطه روح و خدا بود را حفظ کردند و نه آن بخشی که مربوط به کلیسا بود. الهیات آنها مبتنی بر امحای قدرت کلیسا بود. این دو اعراف (برزخ) را ملغی کردند که بمعنی الغای دکترین امتیازات پاپ بود. از طریق دکترین تقدیر - آنها سرنوشت روح پس از مرگ کاملا از دست کشیش ها بیرون کشیدند. این ابداعات در عین حال که به مبارزه علیه پاپ کمک می کردند در همانحال مانع می شدند که کلیساهای پروتستان در کشورهای پروتستان مانند کلیساهای کاتولیک در کشورهای کاتولیک قدرتمند بشوند. علمای پروتستان حداقل در آغاز به همان اندازه علمای کاتولیک متعصب و متحجر بودند اما قدرت کمتری داشتند و بنابراین موجب شر و آزار کمتری می شدند.

تقریبا ا زهمان ابتدا بین پروتستانها در زمینه قدرت دولت در تعیین امور مذهب تفاوت وجود داشت. لوتر خواهان آن بود که در هر کشوری که شاهزاده یا شاه پروتستان باشد او را بعنوان رئیس کلیسا در آن کشور برسمیت بشناسد. در انگلستان هنری هشتم و الیزابت موقعیت خود را با توجه به این نظر لوتر تحکیم کردند و شاهزاده های پروتستان در آلمان و اسکاندیناوی و هلند (پس از شورش علیه اسپانیا) نیز همین کار را کردند. این روند به تسریع افزایش قدرت شاهان (تا آن زمان هم قدرتشان زیاد بود) کمک کرد.

اما آن پروتستانهایی که جنبه های فردیت رفورماسیون را جدی گرفتند بهمان اندازه که نمی خواستند از پاپ تبعیت کنند از شاهان هم نمی خواستند اطاعت کنند. آناباپتیست ها در آلمان سرکوب شدند اما دکترین آنها در هلند و انگلستان اشاعه یافت. منازعه بین الیور کرامول و "پارلمان طولانی" جنبه های متعددی داشت: در جنبه های مربوط به الهیات این جدال و منازعه بخشا منازعه ای بود بین آنهایی که نقش و تصمیم دولت در امور مذهبی را رد می کردند با آنهایی که با این امر موافق بودند. بتدریج فرسودگی ناشی از جنگهای مذهبی منجر به رشد ایده تولرانس  و تحمل دینی شد که یکی از مبانی و منابع جنبشی بود که بعدها به لیبرالیسم قرن هجدهمی و نوزدهمی تبدیل شد.

موفقیتهای بطور اعجاب آور سریع پروتستانیسم عمدتا ناشی از خلق نظم ژزوئیت توسط لویولا بود. لویولا یک سرباز بود و نظم او بر اساس مدلهای نظامی و ارتشی بود: اطاعت بی چون و چرا ازژنرال و هر ژزوئیتی باید خود را بعنوان جنگجوی در حال جنگ با رافضی ها و التقاطیون می دید. از آغاز کار شورای ترنت نظم ژزوئیت دارای نفوذ شد. آنها منضبظ و توانا و کاملا خود را وقف این مذهب کرده و در پروپاگاندا مهارت داشتند. الهیات آنها در نقطه مقابل پروتستانها قرار داشت: آنها عناصری از تعالیم سنت اگوستین را که پروتستانها بر آن تاکید داشتند را رد  می کردند. ژزوئیت ها به خواست و اراده آزادانه عقیده داشتند و تقدیر را رد می کردند. رستاخیز از نظر آنها فقط با دین ممکن نبود بلکه با دین و تلاش و کار ممکن بود. ژزوئیت ها با انجام مامورتهای سخت کوشانه در شرق دور اعتبار فراوانی بدست آوردند. آنها بعنوان اعتراف گیر محبوب شده بودند چون (اگر سخبت پاسکال را بپذیریم) ژزوئیت ها باستثنای کسانی که در دین ابداع کرده بودند – نسبت به سایر روحانیون معتدل تر بودند. ژزوئیت ها بر آموزش تاکید و تمرکز کردند و کنترل محکمی بر اذهان جوانان بوجود آوردند. اگر عنصر تئولوژیک آن را کنار بگذاریم بهترین آموزشها را فراهم می کردند. ما خواهیم دید که ژزوئیت ها ریاضیاتی به دکارت آموزش دادند که قادر نبود از جای دیگری بیاموزد. ژزوئیت ها از نظر سیاسی یک بدنه منضبط و متحد و واحد بودند که هیچ نوع خطر و حمله ای نمی توانست آنها را متفرق کند. آنها از شاهان کاتولیک مصرانه می خواستند که بی وقفه به آزار و تعقیب بپردازند و خود پس از غلبه بر ارتشهای اسپانیا سیستم ترور و انگیزاسیون را دوباره برپا کردند. حتی در ایتالیا که تقریبا حدود یک قرن سنت اندیشه و تفکر آزاد را داشت.

نتایج رفورماسیون و ضد-رفورماسیون در قلمرو فکری در ابتدا کاملا بد بود اما نهایتا مفید بود. جنگ سی ساله برای همه این پیام را داشت که نه پروتستانها و نه کاتولیک ها هیچیک کاملا پیروز نخواهند بود. ضروری بود که امید قرون وسطایی مبنی بر اتحاد دکترینال کنار گذاشته شود که این باعث آزادی بیشتر مردم در حتی امور بنیادی گردید. تنوع عقیده در کشورهای مختلف موجب شد کسانی که از تعقیب و آزار می گریختند بتوانند در خارج از کشور خود زندگی کنند. بیزاری از جدال تئولوژیک – توجه انسانهای معقول را به آموزش و یادگیری سکولار بخصوص در ریاضیات و علوم جلب کرد. اینها دلایلی هستند بر این واقعیت که در حالیکه قرن 16 پس از عروج لوتر از نطر فلسفی عقیم است – قرن 17 قرن بزرگترین نام ها است و حاوی بیشترین پیشرفتها از زمان فلاسفه یونان است. این پیشروی در علوم آغاز شد که در فصل آینده به آن خواهیم پرداخت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 80278


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...